تبليغاتX
مجتمع نمونه مردمی امام خمینی ره مالزی - به مناسبت سالگرد درگذشت آن معلم

سه شنبه 1387/03/21

به مناسبت سالگرد درگذشت آن معلم


اگر مرا تو نخواهي دلم تو را نگذارد
تو هم به صلح گرايي اگر خدا بگمارد

(ديوان شمس)

نوشتن و سخن گفتن از يك شخصيتي كه پيرامون وي، آراي ضدّ و نقيضي درانداخته مي‌شود و مخالفان و موافقاني به صف مي‌ايستند و صف‌ها مي‌شكنند، به گونه‌اي كه هواخواهان سينه چاك مي‌كنند و بدخواهان مي‌شكافندش، بسي دشوار است. همين سخنان ضد و نقيض پيرامون يك شخصيت، اگر از هيچ نكته‌اي حكايت نكند در عالم ‌انديشه، از تو در تويي و لايه لايه بودن و در يك كلام از بزرگي يك شخصيت حكايت دارد؛ ‌انديشمندي كه درونش، شعله ور، برونش برافروخته بود. هم دل‌هاي غمزده اي را سوخته بود، هم دل دردمند خويش را. لذت جان را در خراب‌آباد ‌انديشه‌هاي دنياي مدرنيته و ورود جامعه‌شناسي به يكي از لطيفترين حوزه‌هاي اعطايي آسمانيان به زمينيان ـ دين ـ مي‌ديد و بي‌صحبت جانانه، هيچ خوشي را تذوق نمي‌كرد. وقتي راه‌‌ها، بسته بود و طمع‌ها گسسته، او آمد و از آسمان‌ها، راه‌‌ها را برگشود. وقتي نفير سوسياليستي ابوذر و نفرت او را از انباشت سرمايه و اختلاف طبقاتي برشنيد به قلب و سر، دلبرده او شد و در مدح و ثنايش داد سخن در داد:
گر نبودي خلق محجوب و كثيف    ور نبودي حلق‌ها تنگ و ضعيف
در مديحت داد معنا دادمي         غير اين منطق لبي بگشادمي

و شروع به تراويدن و جوشيدن و غريدن كرد. او از غناي خالق و نياز خويش برست و به راز و ناز خلق پرداخت. دست به شوري شگفت و شعوري شگرف زد. چون جان ‌آفتاب، آب دين را از گلِ مثلثي شومِ زر و زور و تزوير كه همه عدالتخواهان در آن مدفون شده بودند، بيرون كشيد و از مثلث فكري ابوذر (جامعه اجتماعي)، ابن سينا (جامعه فلسفي) و حلاج (جامعه عرفاني) ابوذر را براي جامعه فرو خسبيده آن دوران، ابن سينا را براي پسر خويش، دكتر«احسان» و آينده ايران و حلاج را براي خويشتن خويش برگزيد. او حلاج و «انا‌الحق» گفتنش را براي جامعه مضر و براي خويشتن خويش مفيد مي‌ديد. سه نقطه و حفره از ديدگاه وي حاجت به درمان داشت: 1 ـ جامعه؛ كه با ابوذر و علي و زينب و حسين مداوا مي‌شد و فيلسوفان هيچ كاركردي و نقشي در مدارا و مديريت جامعه نداشتند و نمي بايد مي‌داشتند.

2ـ آينده: با فلسفه و عقلانيت و خردورزي؛ يعني ابن سيناوار درمان مي‌شد آن درندگي و پارگي برآمده از چاقوي جامعه شناسي و آموزه‌هاي دانشگاه سوربن بايد با سوزن فلسفه جديد (تحليلي، زبان ...) رفو مي‌شد و جامه دوزندگي به تن مي‌كرد. همان گونه كه به فرزند خويش احسان توصيه كرد كه فلسفه بخواند و او هم سفارش پدر را پذيرفت و خواند.

3ـ خودش: درمان خودش عرفان بود. او ضد عرفان نبود، بلكه عرفان را در ساحت خصوصي و ساختار شخصي آن مي‌خواست، كيميايي بود كه هر جان خسته و زخمي را تك به تك، منحصرا با تجربه‌اي جداگانه و گونه‌گون درمان مي‌كرد و با شريعتي نيز چنين كرد.

او داوود وار، آهن تحجر را موم كرد. عيسي وار در دل جواناني كه ماركسيست‌ها روز به روز الحادي و مادي‌اش مي‌كردند، ديانت و معنويت و منزلت بردميد. موسي وار جوانان دلسرد و دلمرده را طور سينايي نشانشان داد و زانوان آنان را در برابر محبوب و معبودشان براي نماز و نيايش در دانشگاه تهران در برابر توده‌اي‌ها و چپي‌ها بر زمين زد. چون كيسه بوكسي شد كه شاگردانش با مشت زدن به وي ورزيده و توانگر و نيرومند شدند. او راهي عاشقانه برگزيد به تعبير مولانا:
راه عشق است اين ره حمام نيست      غير ناكامي در اين ره كام نيست
شد چنين شيخي گداي كو به كو          عشق آمد لاابالي اتقوا

آنگاه كه متفكران سكولار و مبارزي چون «آناتول فرانس» براي وي نامه مي‌نوشتند كه ما تازه به نتيجه رسيده‌ايم كه دين را به حوزه‌هاي فردي ببريم و از نهادسازي آن خودداري كنيم و از تاريخ تلخ آن عبرت‌ها گيريم، پاسخ مي‌داد كه من در دين چيزها مي‌بينم كه شماها نمي بينيد؛ شماها ابوذر و امام حسين و زينب و ... را نداريد و ندانيد. ديني كه در حفره‌ها مدفون و در حجره‌ها مستور بود، دكتر شريعتي عاشقانه عتابش را از سوي سكولارها و خشك مذهب‌ها به جان خريد و حجابش را بردريد و روحي در آن بردميد، زيرا به تعبير حافظ:
عتاب يار پري چهره عاشقانه بكش
كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند

او يك كرشمه از اهل بيت را به صد جفاي ناپرهيزگاران ترجيح داد و با تلخكامي و خونخوري پذيرفت كه در ايران آن دوران، متهم به بهايي و وهابي و سني افراطي شود و در عربستان آن دوران، اتهام شيعه افراطي و شيفته پر احساس و بي منطق اهل بيت را به جان خرد. از سه «ت»؛ «تقي زاده» و «تاريخ» و «تقيه» مي‌ناليد، هر چند كه شريعتي، «تقي زاده» را مصداق روشنفكر خودباخته مي‌ديد كه به نظر بنده، دكتر او را با ميرزا ملكم خان اشتباه مي‌گرفت. او خود حكايت از غصه وصف‌ناپذير وي از قرادادهاي ننگيني داشت كه امضاي هيچ مجتهدي پاي آن نبود، اما رد پا و سرانگشت روشنفكران آشكارا ديده مي‌شد و از الينه شدن روشنفكران مي‌ناليد. و از تاريخ، حوادثي كه نبايد مي‌افتاد، ولي افتاده بود و از تقيه، چيزهايي كه نبايد پنهان مي‌شد، ولي شده بود.

ستيز فكري چندجانبه با ماركسيست‌هاي ستبر كه روح را منكر بودند و اگزيستانسياليست‌هاي سترگ كه روح را تنها و رها شده و بريده از نيستان وجود و گمگشته در عالم هستي مي‌پنداشتند، از بيرون و تنگ نظري‌هاي استخوان سوز و خشك‌بيني‌هاي نفسگير در درون، سينه سيمين شرحه شرحه او را مالامال درد كرده بود و شرح درد خويش را مشتاقي جز «گفت‌وگوهاي تنهايي» نمي‌يافت:
گر نكني موافقت درد دلي بگيردت
همنفسي خوش است خوش هين مگريز يك نفس
(ديوان شمس)

او هم‌نفسي نداشت، اما ذوق او گرفت و ذايقه‌هايي را تلخ و شيرين كرد. سخن درباره شهادت و حسين ميراث آدم ـ اگر مي‌تواني بميران اگر نمي‌تواني بمير؛ آدميان يا حسيني‌اند يا يزيدي ـ او را به خانواده انقلاب كه در رأس و صدر آن حضرت امام امت قرار داشت، وارد نمود. او پاره‌اي جملات را ابوذروار براي انقلابگران آموخت و آنها هم بي مزد و منت آن جملات را خرج آتشدان انقلاب مي‌كردند. «چه گوارا» هميشه برايش گوارا بود. حركت نهضت‌هاي مسلمان در شمال آفريقا و سراسر جهان از تيررس وي بيرون نبود.
آنگاه كه از تناقض‌هاي اسلاميات و اجتماعياتش دلش مي‌شكست، ترميمش را به كويريات مي‌سپرد و شروع به سخن گفتن با معبود‌هاي خويش چون «پروفسور گورويچ» و «پروفسور ماسينيون» و ... مي‌كرد: به تعبير مولانا در ديوان شمس و خطاب به شمس:
از تناقض‌هاي دل پشتم شكست
بر سرم جانا بيا مي‌مال دست

ماسينيون، مولاناي او بود، اما خود به فراست و ظرافت مي‌دانست كه او هرگز به پاي مولانا نرسد. در دانشگاه سوربون در برابر همه دين‌گريزان و دين ستيزان از اسلام دفاع مي‌كرد. وقتي كه زخم دلش، سختكاري و خونريز مي‌شد، به دامان بي‌دام خودكشي پناه مي‌آورد كه شايد آب لطفي بر آن شعله زند. همان دم بود كه «مثنوي مولانا» منجي و نجات بخش او مي‌شد، زيرا با خود مولانا هم عنان و هم كلام بود كه مثنوي، صيقل ارواح است و روح‌هايي كه زنگ مي‌زند و كهنه مي‌شود با مثنوي زنگارش زدوده و براق و شفاف مي‌شود:
مثنوي كه صيقل ارواح بود
بازگشتش روز استفتاح بود

مولانا ستون فقرات عرفان ماست و ستون فقرات عرفان مولانا را «عشق» مي‌سازد. اگر مولانا شريعتي را از تناقض‌ها و تحمل‌ها و هجوم ‌انديشه‌ها و انگيزه‌ها و انگيخته‌ها مي‌رهاند، اين مولانا نيست كه چنين مي‌كند؛ اين همان عشقي است كه مولانا مبلغ و مروج آن بود و مولاناي مرده را زنده كرده بود؛ عشقي كه به آدمي شتاب مي‌بخشيد و او را گستاختر مي‌كرد و آماده باختن همه چيز:
زاهد با ترس مي‌تازد به پا
عاشقان پرانتر از برق و هوا

لاابالي بود؛ يعني به گل پارگي گل پارگان و سركگي سركه فروشان توجهي نمي‌كرد:
لاابالي عشق باشد ني خرد
عقل آن جويد كزان سودي برد

در پرتو اين عشق پرتو افكني مي‌كرد و از سايه ‌انداختن ابرصفتان‌، اندك واهمه‌اي در دل نداشت:
هين تو كار خويش كن اي ارجمند
زود كايشان ريش خود بر مي‌كنند
او به خانواده اي كه از آن برخاسته بود و هم سفره با انبيا و اوليا بود، سخت وفادارماند و تعمدا و عامدا و قاصدا با نمايانندگان و مفسران رسمي دين ـ طبقه روحانيت ـ كه جزو لاينفك اسلام بوده و هستند و خواهند بود، از در چالش و ستيز و عناد درنيامد.

شايد نمونه بارز آن را در سلوك و برخورد و پيروي ايشان از حضرت امام كه براي او آقاي خميني بود، مي‌توان دريافت. او «امت و امامت» را تئوريزه كرد و از «دمكراسي هدايت شده» سخن به ميان آورد كه شرح و بسط آن را بايد به نوبتي ديگر واگذاشت.
شرح اين هجران و اين خون جگر
يك زمان بگذار تا وقت دگر

«العاقبه للمتقين»
دكتر بهروز حسن‌نژاد
نوشته شده توسط باشگاه خبرنگاران جوان (پانا) در |  لینک ثابت   •